تراوين، جماعت، زندگى

نوامبر 20, 2009 - 3 Responses

ديشب شب جالبى بود. نمى‌دونم مى‌دونيد يا نه که من به تراوين معتاد شدم يا نه و مثلاً قبلاً که مقاله‌ى دو ساعته رو در عرض چهار، پنج ساعت به دست محمدرضا مى‌رسوندم، الان چندين روز طول مى‌کشه و همه‌اش هم زير سر اين تراوين خطا به مادره! در هر حال درسته که اگه ده تا دهکده داشته باشى و در صدر جدول تاپ تن‌ها هم که باشى حتى زرشک زرين هم بهت تعلق نمى‌گيره، اما سرگرمم مى‌کنه و حداقل به چيزهاى مختلف و آزاردهنده فکر نمى‌کنم!
و اما ديشب. در حال غارت دهکده‌هاى بدبخت اطراف، خوش و خرم بودم که يى‌هو ديدم از دهکده‌ام جاسوسى شد. حالا اينکه چطور و در چه صورتى مى‌شه جاسوسى رو فهميد بماند و بايد تراوين بلد باشى. اما اول گفتم به تُخ.مم! بعد ديدم باز جاسوس فرستاد! و چون نيروهاى من دور و اطراف مشغول چپاول و تجاوز به دهکده‌هاى ديگه بودن آمارى که جاسوس‌هاى اون طرف از دهکده‌ى من گرفتن درست نبود. من هم از در ديپلماسى وارد شدم و گفتم آمارى که از من دارى اشتباس و از اين حرف‌ها! خلاصه پيامى رد و بدل شد و من دست آخر گفتم برو دنبال توپ‌بازيت. از قرار معلوم هم ايشون در اتحاد خفنى عضو بود و کلاً خودش هم خيلى خفن بود. گفت اگه تُخ.م دارى نيروهات رو توى دهکده‌ت نگه دار تا من بيام و ببينيم که کى تلفات ميده. منم گفتم من تُخ.م ندارم و بيا و هيچ غلطى هم نمى‌تونى بکنى!
محض اطلاع بايد بگم روشى هست در تراوين به نام جاخالى دادن. در اين روش منابع (چوب، آهن، خشت و گندم) رو ميشه در مخفيگاه‌ها مخفى کرد و زمانى که احساس کنى طرف کل نيروهات رو به فاک خواهد داد، نيروهات رو مى‌فرستى دنبال نخود سياه تا طرف بياد و حمله کنه. به اين ترتيب نه منبعى گيرش مياد و نه کشته‌اى ميدى. البته اگه منجنيق داشته باشه وضع فرق مى‌کنه و تا حدى مى‌تونه دهکده‌ت رو تخريب کنه.
سرتون رو درد نيارم، طرف حمله کرد و من کمى به غيرتم برخورد! در عرض چهار ساعت که نيروهاش به من مى‌رسيدند به کمک بر و بچه‌هاى اتحاد کوچک‌مون کلى نيروى پشتيبانى ريختم توى دهکده و توى دلم گفتم حالا بيا تا مادرت رو بگ.ام!
البته ناگفته نمونه که با خانم بچه‌ها در حال چت بودم و اون منو سرزنش مى‌کرد که بابا کمى به من برس، يا من يا تراوين و از همين حرف‌ها! و من هر چقدر که توضيح دادم قضيه خيلى حساس و حيثيتيه ايشون گوش‌شون به اين حرف‌ها بدهکار نبود و همين جا سلام گرم خودم رو به عرض‌شون مى‌رسونم!
در هر حال طرف‌هاى 5 صبح نيروهاش به دهکده من رسيد و من نمى‌دونم روى چه حسابى خود به خود پا شدم و سرى زدم و ديدم تمام نيروهاش که انصافاً هم خفن بودن به فاک ابدى رفتند! اينطور شد که با خيال راحت سرم روى زمين گذاشتم و خوابيدم.
حالا کمى به قبل‌تر از اين واقعه برگرديم. جلوى نونوايى ايستاده بودم و منتظر بودم که نوبتم بشه. بعد ديدم کسى اومد و يک پلاستيک کيک يزدى به صاحاب نونوايى داد. در اولين نگاه با خودم فکر کردم خب طرف براى خونه گرفته اما يک‌هو (محل مصرف يى‌هو و يک‌هو فرق مى‌کنه!) ديدم کيک‌ها رو گذاشت روى پيش‌خون مغازه و گفت شب جمعه هست و بخوريد از اين حرف‌ها … و همه خوردند و دعا کردند براى رفتگان و از اين حرف‌ها. البته من هميشه در اين مواقع کمى خصيصه‌ى خجالت، دله نبودن (نمى‌دونم با اين واژه آشنا هستيد و يا تنها منحصر به روستاى ماست!) و متفاوت بودن رو در هم مخلوط مى‌کنم و تا بهم رسماً تعارف نشه چيزى برنمى‌دارم!
بعد که نون رو گرفتم و به سمت خونه جارى شدم با خودم فکر کردم، اون‌قدرا که من فکر مى‌کنم ايرانى جماعت دزد و گرگ نيست و جاهايى گرماى اين روابط به سرماى روابط خارجه و گاهاً پايتخت واقعاً مى‌چربه. براى يک لحظه در هواى سرد و بارونى پاييزى خوشحال بودم که در اين جامعه هستم! البته اين مسئله هيچ ربطى به ويزاى من و اين حرف‌ها نداره و بس.
دوست دارم بازم حرف بزنم، از کوچه‌ى باريک و آرومى بگم که به خونه‌ى ابرمعشوقه‌ى سابق منتهى ميشه و امروز ازش گذشتم. البته از اين کوچه خيلى خاطره دارم و دوران دبيرستان اونجا هر روز محل خداحافظى من و دوستم بود. هر چند الان هيچ احساس به مذکوره (جنس مونث مذکور) ندارم و همين‌جا هم عرض مى‌کنم که تُخ.مم نيستى! اما اون کوچه و اون خونه منو ياد سيل عظيمى از خاطرات مى‌ندازه و جالب بودن زندگى بيشتر از هر زمان ديگه‌اى به چشمم مياد.
اين اُدکلنى که مامان زده چقد بوش خوبه! از بعدازظهر که باهاش دست دادم بوش همچنان روى دستم باقى مونده و هر موقع که حين نوشتم با دماغم ور مى‌رم، بوش رو احساس مى‌کنم!
دتز ايت.
اُه … در ضمن، اين وبلاگ رو در مورد عکاسى بخونيد. اون آقا از من خيلى باشعورتره!

بچه‌ها، مواظب باشيد!

نوامبر 19, 2009 - 8 Responses

چند وقتيه خواباى پريشان و مرگ و مير مى‌بينم. اين چند وقته هم به غير از سريال کمدى How I met چيز ديگه‌اى نديدم که بخوام اين جريانات رو به فيلم ترسناکى نسبت بدم. من هم اگر به هر موجود و مسئله‌ى متافيزيکى شک داشته باشم نسبت به خواب و الهام شدن بى‌تفاوت نيستم و بهش اعتقاد دارم. خلاصه‌ى کلام اينکه همين جا نگرانى خودم رو از بابت اين مسئله رسماً اعلام مى‌دارم و به همه‌ى دوستان و حتى اولين خواننده‌اى که پاش به اينجا باز شده مى‌گم که مواظب خودتون باشين. اميدوارم اضغاث احلام باشه و همه چيز مثل قبل به خيرُ خوشىُ البته سلامتى پيش بره؛ که “سلامتى باشه” شعارمه در زندگى.
اگر هم که نوبت خودم بود همين جا اعلام مى‌دارم که من يک کودک کودن دست‌ُپاچُلُفتيه نحيفه مايل به کودنم که توى دلم هيچى نيست! واقعاً هيچى نيست و جاى جاش تا اونجا که تونستم براى طرفم، چه دختر و چه پسر، گذاشتم. حداقل خودم اينطور فکر مى‌کنم. خلاصه اينکه حلال کنيد. هر چند از پل صراط در هر حالتى چون از بلندى مى‌ترسم، خودم مى‌افتم!
در هر حال اين پست جنبه‌ى نگرانى داشت و هيچ اعتبار ديگه‌اى نداره. در ضمن هيچ آدم کُسخُلى در شرايط من وبلاگش رو آپ نمى‌کنه.

شياگ (برعکس کنيد!)

نوامبر 16, 2009 - 3 Responses

اينقدر خسته بودم نمى‌تونستم جواب اين حرف مامان رو که گفت: شب نمى‌تونى بخوابى رو بدم. به علاوه عذاب وجدان داشتم که ساعت 6 بعد از ظهر دارم مى‌خوابم و من همين‌طورى شب‌ها خروس‌خون مى‌خوابم و از اون‌ور براى ناهار پا مى‌شم. در هر حال خوابم برد و يکى از آشفته‌ترين خواب‌هاى زندگيم بود! اينقدر خواب‌هايى که ديدم آشفته بود اصلاً يادم نيست چى به چى بود. فقط مى‌دونم انواع احساسات که ترسُ تنفرُ واهمه رو در وجودم القا مى‌کرد با اين خواب‌ها گره خورده بودند. وسطاى خوابم از گرماى توليد شده کاناپه و پتوى پشم شيشه‌اى که نمى‌دونم مامان مهربون کى روم انداخته بود بيدار شدم. گلوم خُش شده بود. خرخر مى‌کردم! اما اينقدر خوابم ميومد محل ندادم و دوباره خوابيدم!
چند دقيقه پيش بيدار شدم. با سردرد و تپش قلب. اُه … چيزى عوض نشده! ويزام فُر سام ريزن رد شده و بايد تمام مراحل رو دوباره انجام بدم. البته … البته با در نظر گرفتن قبول دانشگاه در مورد به تعويق انداختن پذيرش. حالا باز بايد حرف‌هاى تکرارى رو تحويل مردم بدم.
بابا پيشنهاد بدى نداده. از امشب بايد در به در بگردم دنبال دانشگاه‌هاى دنيا واسه پذيرش. انگليس، سوئد، دُقُزآبادسفلى، باقلى‌مرامه! بالاخره که يک گورستونى مى‌رم اما تحمل چند ماه ديگه زندگى انگل‌ور با خداست.
همه مى‌گن حکمته! والا نمى‌دونم حکمته، رحمته، عذابه، امتحان الهى، اما هر چيزى که هست … Wait for it … Wait … بابا گااااااائيد منو!!! بکش بيرون جان پدرت!
در ضمن به جاى آه و ناله و زارى زيرپوستى يه چند تا دانشگاه پيشنهاد بدين. در اسرع وقت بررسى ميشه!

امشب دل‌هامان نزديک‌تر بود

نوامبر 14, 2009 - 4 Responses

2:25 (بامداد) يکشنبه 24 آبان
- مى‌‌خوام واست آپ کنم. البته نبايد مى‌‌گفتم!
+ mano in hame khoshbakhti mahale
- مى‌‌خوام چکيده‌اى از اين چت‌مون باشه
+ i’m curious dar hadde laliga!

سى و پنج دقيقه قبل
- بيا تصور کنيم فردا روز ما بود. چه جاهايي از اول صبح دوست داشتيم بريم با هم روز تولدت. اول از همه دوست داشتم تا ده صبح بخوابيم!
+ chera 10 hala?
- چون نُه زوده، يازده ديره. بعد مى‌رفتيم جايى که هيچ اثرى از انسان نباشه و فقط طبيعت محض باشه اينقدر جلو مى‌رفتيم تا مى‌رسيديم به يک جايى پر از برگ پاييزى. دوربين رو يه جايى مى‌کاشتم بعد مى‌گفتم يک دو سه با هم برگ‌ها رو مى‌ريختيم تو هوا. تا اينجاش خوبه؟
+ areeeee. Aalie
- مي‌خواى بارون رو هم به برنامه‌مون اضافه کنيم؟
+ khis mishim mo0ham va arayesham beham mikhore na
- اما من دوست دارم. نم‌نم بارون. با مه!
+ khob in kho0be
- صداي شُرشُر نرم، دست در دست هم، بعد بى‌خيال آروم راه مى‌‌رفتيم و حرف مى‌زديم و مى‌رفتيم و مى‌رفتيم و مى‌رفتيم … بعد توى يه دشت يه آرام پيدا مى‌کرديم. آرام که مى‌دوني چيه؟
+ na
- واسه چوپاناس که گوسفندارو اون اطراف ميى‌چرونن، البته ما بدون گوسفند تصور مى‌‌کنيم! نمى‌خوام نويز و بوى بد تصورات‌مون رو خراب کنه! ميريم اون توو آتيش روشن مى‌کنيم بعد از زلفاى خيست قطرات چکه مى‌کنن و من توي چشمات خيره مى‌شم و صداى آتيش و بارون و سرما و گرما و من و تو و تنهايي و آرامش … براى غروب يه ساحل منطقه استوايى رو در نظر گرفتم. چطوره؟
+ kheili kho0be
- آسمونى که تلفيق ابر و نور زرد و نارنجي خورشيد و انعکاس دريا دل رو بر باد ميده. ما دو تا با پاهاى برهنه لم داديم روي ماسه‌ها. اجازه ميدم سرت رو بگذاري روي پاهام! و فقط نگاه کنيم به اين منظره، به بازي رنگ و نور و دريا …
+ vo0y vo0y
- واسه وقتى که هوا تاريک ميشه يه کافى‌شاپ بريم
+ restourant berim
- گُشنته؟!
+ are
- کافي‌شاپ شاعرانه‌تره؟!
+ يه کافي شاپ بريم دنجه دنج با نور ملايم و خيلى کم، با موسيقى بى‌کلام لايت با صداى کم که آدم نمى‌تونه تشخيص بده صدا از کجا پخش ميشه. توي يه شب سرد زمستونى از طبقه‌ى بالا مردم رو نگاه مى‌کنيم که آروم و بي سروصدا با دست‌هاى تا بناگوش فروکرده توى پالتو از اون خيابون تاريک مى‌گذرن. در همون حين دست‌همو دور ليوان شيرنسکافه جمع کرديم تا گرم‌تر بشيم. چطوره؟
- bashe hala,tavalode mane vali har chi to begi
+ بعد من همون‌جا ميى‌گم: لوس‌جون!
- baad man chikar mikonam?
+ تو ميگى: راست ميگى. بايد روز تولدت عوض کنم خودمو. راست ميگى احسان!
- یه کیک هم واسم نگرفتی!
+ صبر کن بريم توى کشتى که کرايه کرديم. تا وسط دريا مى‌ريم بعد خاموشش ميى‌کنم، دريا رو هم واست آروم کردم! بعد ميريم داخل کابين که نورپردازى جالبى داره، ديوارش با چوبه، مبل‌هاي سفيد چرمى هم داره وسطش هم ميز چوبى با يه کيک شوکولاتى!
- به به
+ آبجو هم اضافه کنم؟
- آره
+ اما خودتو بکشى خبرى از سيگار و قليون نيستا!
- اگه میشه من یه سیگارم بکشم همراه آبجو!
+ حالا چون شب تولدته باشه! فقط بايد قول بدى دودش رو بپاشى توي صورتم!
- بعد شمعتو فوت مى‌کنى من عکس ميگيرم ازت مدام و مدام، ترق ترق، بعد مى‌خوريم و مي‌خنديم و مى‌خنديم و تلوتلو مى‌خوريم و مى‌خنديم و مى‌خوابيم و …
+ کادو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- خواهر مادر حاجى پا شو! نخواب!
+ fek kardi kado yadam mire
- کادو چى مى‌خواى؟ آهان يه عکس گنده‌ى گنده از يه شات بسته از صورتت!

2:28 (بامداد) يکشنبه 24 آبان
- اسمت رو هم نميارم اوکى؟ اون پرايوسى رو از دست ميديم.

گمشدگان

نوامبر 13, 2009 - One Response

هفته‌ى خاصى بود. معمولاً زمانى که مشغله‌ى کارى و فکرى آدم زياده اصلاً نمى‌فهمه چطور زمان مى‌گذره. از طرفى مدت‌هاست از بس که فکر مى‌کنم قدرت تمرکز کردن رو از دست دادم. در واقع پيچ تمرکزم هرز شده! خيلى وقته که دوست دارم براى دقايقى از همه‌چيز و همه‌کس ببُرم و براى لحظه‌اى براى خودم تنها باشم. البته در يکى از اين سفرهام به بلاد کفر همچين تجربه‌اى داشتم. هتل نمى‌دونم چندصد ستاره بود و در کنار برخورد خوب و توجيه شده‌ى کارکنان محيط جالبى داشت. اتاق تراسى داشت که رو به منظره‌ى آرام و فوق‌العاده‌اى بود. چمن‌هاى سبز و مرتب، درخت‌هاى استوايى بلند و از همه مهم‌تر سکوت. گاه‌گاه سنجابى روى حفاظ چوبى تراس مى‌پريد و اگه در تيررس مامان بود، با داد و قال ايشون فرار مى‌کرد. بيشتر اوقات دم‌ظهر براى استراحت توى هتل بوديم. بعد من توى هواى آفتابى استوايى با مستى حاصل از آبجو روى مبل توى تراس ولو مى‌شدم و پاهام رو روى هم مينداختم و اون‌ها رو روى حفاظ چوبى دراز مى‌کردم. خلاصه اينکه با ريلکسيشن تمام به اون منظره، سکوت و آرامش خيره مى‌شدم و به جد لذت مى‌بردم.

اما الان، اينجا، همين چند روز پيش به عيادت يکى از آشنايان رفته بوديم که تصادف شديدى داشت. بايد اضافه کنم که اين خانم بنظرم خيلى خيلى بيشتر از اون چيزى که در اين دنيا و زندگى هست، استحقاق داره. در هر حال، بحث توصيف و تفسير تصادف داغ بود. من که اول خيلى بى‌حوصله و پخش و پهن روى مبل نشسته بودم، لحظات آخر خودم رو کاملاً جمع کرده بودم و بغض کرده بودم! قابل توجه دوستان که من درسته با يادآورى بعضى المان‌هاى چندش در موقع غذا خوردن اشتهام باز ميشه اما در بيشتر مواقع و در برابر بعضى چيزهاى خاص روحيه‌ى کاملاً لطيف يا شايد دخترانه‌ى مايل به کودکانه‌اى دارم! يکيش همين خون، خون‌ريزى و شکافته شدن پوست و بدن و فرو کردن سوزن در پوست و اين حرف‌هاست! (بيشتر از يکى شد!)

يکى دو روز پيش هم يکى از اقوام زنگ زد و خبر مراسم عروسى پسرش رو داد. بعد از قطع کردن تلفن، مامان گفت: بنده خدا سرطان داره، مى‌خوان زودتر مراسم رو بگيرن. يعنى دنيا از اين رت‌رعشسک (برعکس کنيد – کاف و سين را با ضمه‌ى غليط ادا کنيد) نداريم. فکر کنم چند سال پيش بود که اين خانم پسر جوونش رو هم از دست داد. مامان ميگه فلانى از زندگى خير نديد … مامان راست مى‌گه.

چند شب پيش هم اينقدر فشار روم زياد بود، توى تاريکى و سکوت سه نصفه شب، روى لبه‌ى تخت نشسته بودم، دست‌هام رو روى زانوم گذاشته بودم و در هم گره کرده بودم. و فکر مى‌کردم و فکر مى‌کردم و فکر و فکر و کرد من رو فکر و کرد فکر من رو من رو رو من ر م ن رو من …

سرتون رو درد نيارم!

در هر حال جمعه شب‌ها بيشتر اوقات افکار با سررشته “آغاز دوباره” بهم القا ميشه. سيستم جالبيه. به خودت مى‌گى کارهايى رو که هفته پيش انجام ندادي توى اين هفته بگذار توى برنامه‌ات. دوباره بايد ورزش کردن و کتاب خوندن رو شروع کنم و از اين کامپيوتر گاددمن بکشم بيرون.

بعد از مدت‌ها

نوامبر 10, 2009 - 4 Responses

بعد از مدت‌ها چطور شد براى نوشتن دنگم راست کرد و پا روى قول و قرارهام گذاشتم خودم هم نمى‌دونم. اتفاقاً هم خسته‌ام و هم يک مقاله‌اى رو تا فردا صبح بايد برسانم دست محمد رضا، سردبير مجله! خلاصه اينکه هر چى بود خيلى يک‌هو بود و براى يک لحظه جو گرفت مارا! اين را از من به عنوان مقدمه قبول کنيد تا برم سر مطالب اصلى.

1. چند وقت پيش، نه خيلى دور، داشتم به وبلاگم و کلاً خواننده‌هاش فکر مى‌کردم. بعد کم‌کم به کليتى رسيدم که دوست دارم با شما شريک بشم. از نظر من، خواننده‌هاى وبلاگ چند دسته‌ان. البته چند دسته‌اند!

1.1. عده‌اى خواننده‌ى خاموش! متشکل از دخترهايى که به نحوى در زندگيم بودن و يا من در زندگى‌شون بودم و يا اينکه هر دو در زندگى هم بوديم! (نمى‌دونم چرا ياد آهنگ بمال بمالامالم کن محسن نامجو افتادم!) تعدادشون هم زياد نيست. اما بهشون حسودى مى‌کنم! چرا؟ واضحه، همه دوست دارن از زندگى فردى که زمانى باهاش رابطه‌اى داشتن و الان بنا به دلايلى باهاش نيستن، خبردار بشن. پس چه بهتر از وبلاگ، رسانه‌ى شخصى! اون هم از اين نوعش! در واقع همين‌طور که در جريانيد من در اين چند سال از خودم، از خوردن، خوابيدن تا گلاب به روتون مبال رفتنم رو هم نوشتم و مى‌نويسم! پس انگيزه‌ى اين عده از دوستان روشن شد و خدا رو سر شاهد مى‌گيرم که بارها به همين دليل خواستم اين جيره‌ى اطلاعاتى رو قطع کنم! اصلاً چه معنى داره؟! والا!

2.1. يه عده‌اى هستن که مشابه‌ى افراد بالا هستن. در واقع بنا بر همون مسئله رسانه‌ى شخصى مى‌خوان ببينن فلانى چکار مى‌کنه و چه زر مفتى تف داده. يک‌جور آدم‌وارسى. در واقع اين عده به جديت افراد بالا نيستن و حتى گاه‌گاه کامنتى از خودشون ول مى‌کنن.

3.1. عده‌ى ديگرى هم هستن که آرزوى هر وبلاگ‌نويسى داشتن اين‌طور خواننده‌هاس. عده‌اى که فلان وبلاگ رو به خاطر نوشته‌هاى خوبش دنبال مى‌کنن و نه از سر کنجکاوى و غيره.

البته ميشه موارد بالا رو با هم ترکيب کرد. اما اين‌ها اصلى‌ترين موارد بودن.

2. پست قبل رو دوست دارم. البته تمام مواردى که ذکر شدن به نوعى مشکل بودن و هستند، اما اينطور خلاصه کردن مشکلات در چند خط، اون هم در چند کلمه جالبه! از توى اونا بعضى‌هاش حل شدن. يا بهتره بگم باهاشون کنار اومدم و الان به جد مى‌تونم بگم خوبم! يه چيز رو هم اضافه کنم و اون اينکه تحول شاخ و دم نداره. در عرض چند روز ممکنه در شما تحولى صورت بگيره. مثلاً با خودتون بگيد: خواهر و مادر، من چرا ديگه دوستش ندارم؟!

3. فتوبلاگ در آدرس www.ehsanabbasi.com قابل دسترس هست. صميمانه پذيراى نظرات، پيشنهادات و انتقادات هستيم. در ضمن، قابل توجه خواننده‌هاى خاموش. قبل از ديدن هر عکس، گفتن هر بار: کوفتم بشه، الزاميست!

4. مادر پشه‌اى که در اين سرما هم دست‌ور دار نيست و با پيف‌پاف توهم مى‌زند!

اکتبر 21, 2009 - Comments Off

ترس. بوق. مامان. تپش قلب. وبلاگ. نازنين. عکس. فراموشى. ورزش. استراليا. قليون. بابا. آشفتگى. ندا. نوشتن. مرگ. قبض موبايل. زمان. ندا. لاغر. ازدواج. سفرنامه. خودکشى. حسادت. تفاهم. خدا. پول. هرات. کار. طلاق. لنز. استقلال. چاق. خاطره. Lost. ويزا. على. مقاله. ترديد. خنگ.

گردونه

اکتبر 19, 2009 - 3 Responses

1
شب بود. دقيقاً خاطرم نيست که ساعت چند بود. در تاريکى که با نور مختصر هال در جدال بود محکم در آغوش گرفته بودمش. در اون زمان احساس مى‌کردم که تنها منجى عالم منم. با تمام وجود توى گوشش مدام زمزمه مى‌کردم: “نگران نباش همه چيز درست ميشه”. اينقدر بهش نزديک شده بودم که لب‌هام به گونه‌ش مى‌خورد. مى‌دونستم، مى‌دونستم که بدجور در حال فروريختنه. با اينکه قطره‌ى اشکى که از گوشه‌ى چشمش به پايين چکيد اونقدر دلم رو لرزوند که براى لحظه‌اى دست و پام رو گم کردم، اما به روى خودم نياوردم و با انگشتم قطره اشک رو پاک کردم. ناگهان چراغ هال اتصالى کرد و براى لحظه‌اى نگاه‌مون همديگه رو گم کردند. اون دستم رو فشار داد و تا اون موقع که چيزى نگفته بود اسمم رو صدا زد.

2
مدت زيادى بود که به خواب رفته بود اما هنوز بين بازوهام پيچيده بود. اين بار من بودم که مى‌ترسيدم. مى‌ترسيدم اگه رهاش کنم اين آرامش رو از خودمون بگيرم. نمى‌خواستم هيچ وقت فردا بشه. در لحظاتى قرار داشتم که پيش از وقوع به خاطره تبديل مى‌شدند و مى‌دونستم که زمانى بهاى اين آرامش رو خواهم پرداخت. با اين حال سعى مى‌کردم که از محدوده حال خارج نشم تا اينکه صداى اذون توى خونه پيچيد.

3
حدود يک ماه بعد از قرارى که گذاشته بوديم بالاخره زنگ زد. توى اين مدت تلاش‌هام براى برقرارى ارتباط بى‌نتيحه بود. حتى يک بار خواستم زنگ بزنم خونه‌شون. اما نمى‌دونستم که بايد چى بگم و چطور خودم رو معرفى کنم. ديگه اميدى نداشتم. زندگى درست و حسابى هم نداشتم. اما صداش مثل ماشين آبميوه‌گيرى تمام افکارم رو در هم آميخت. کمى که گذشت تونستم صحبت‌هاش رو دنبال کنم. سردرگمى از جنس شعف توى وجودم موج مى‌زد. اما دوباره انگار که ماشين آبميوه‌گيرى رو روشن کرده باشن افکارم به هم ريخت. از عشق کاذب، از مسير اشتباه، از موندگارى و … و … و … حرف مى‌زد. ديگه صداش رو نمى‌شنيدم. ناگهان چراغ هال دوباره اتصالى کرد …

آن روزها

اکتبر 17, 2009 - 10 Responses

دقيقاً به خاطر ندارم که چند سال پيش بودم. آن روزها در تصوراتم در يک سمت خانه من، تنها بازمانده نيروهاى خودى بودم و در سمت ديگر نيروهاى فرضى دشمن مستقر بودند. با اقتباس از فيلم مشهور “کماندو” آرنولد شوارتزنگر يک سرى کامل از انواع تفنگ‌ها را در سنگرم با خود به همراه داشتم. هنوز به خوبى به خاطر دارم که “تفنگ” همواره در راس خريد اسباب‌بازى بود! هر بار هم براى خريد يک قلم اسباب‌بازى با مامان داستانى داشتيم! از من شيون و اصرار و از او انکار. گاه‌گاه سمبه‌ى او پرزورتر بود و گاه‌گاه سمبه‌ى من! جالب اينکه چندى پيش با مامان سر اينکه از شر اسباب‌بازى‌هايم خلاص شود گيس و گيس‌کشى داشتيم!
آه که عجب روزهايى بود. يادم هست که آن زمان علاقه‌ى وافرى به فروشندگى داشتم! جعبه‌اى پيدا مى‌کردم، پاتکى به انبارى خانه مى‌زدم و در پارکينگ بساطى برپا مى‌کردم. آنقدر منتظر مى‌ماندم که بابا از سر کار بيايد و چيزى بخرد! چقدر آن قسمت جعبه که پول‌ها و باقى اجناس که روى جعبه جا نمى‌شدند را آنجا مى‌گذاشتم حس حريم شخصى خوشايندى بود! از شما چه پنهان دور از چشم پدر و مادر چند بارى در تابستان آن هم در زل گرما در جلوى در خانه به اين و آن هم جنس فروختم!!! افسوس که بساط اين ذوق تجارى من با توپ و تشر معلم کلاس سوم دبستان که از چغلى مامان آب مى‌خورد به کل جمع شد.
آن روزها يک سرگرمى ديگر هم داشتم. جمع کردن عکس‌هاى آدامس‌ها. آن اوايل عکس آدامس‌هاى فوتبالى جمع مى‌کردم. بعد هر از چند گاهى با بچه‌هاى فاميل مى‌نشستيم و تمام دارايى‌مان را مى‌ريختيم وسط و با حرکت دست با يکديگر مبارزه مى‌کرديم. جريان از اين قرار بود که يک چندتايى عکس را برعکس مى‌ريختيم وسط و نوبتى با دست جمع شده ضربه‌اى آرام و فنى روى عکس‌ها مى‌زديم تا برگردند. هر عکسى که برمى‌گشت به ضراب (=ضربه زننده!) تعلق مى‌گرفت. اين ذوق‌مان هم با فراخوانده شدن توسط پدر و نشان دادن آن رويش تا حدى به فاک رفت. هر چند که باقى مانده آن عکس‌ها در صندوقچه‌اى هم‌اکنون در جلوى چشمانم قرار دارد. بارها مادر خواسته که کلکشان را بکند اما من نگذاشته‌ام.
مى‌دانيد، آن روزها مثل حالا غم و غصه‌ى چندانى نداشتم. سرخوش بودم. آن زمان جنس مخالف معنا نداشت. يعنى داشت اما معنايش با الان فرق مى‌کرد. خبرى از عشق و دلبستگى و هزار کوفت و زهرمارى که حالا هست نبود. وگرنه که من برخلاف ظاهر آرام و مثبت آن زمان يد طولايى در امر دکتربازى، خاله‌بازى و مُخ‌زنى داشتم! (اطلاعات مرده!) خبرى از تعهد و وجدان هم نبود و با اينکه ما را از آتش جهنم و بوى دختر بدجور ترسانده بودند، کار خودمان را مى‌کرديم و مى‌گذاشتيم به حساب بچگى‌مان!
اما کم‌کم همه چيز عوض شد. نمى‌دانم به واقعيت رنگ باخت يا اينکه واقعيت رنگ باخت. اما آن روزها آسمان آبى بود، خنده‌ها، گريه‌ها و خواستن‌ها از ته دل بود و ماکارونى ماکارونى بود.

دنبالچه:
• در اين رابطه اين و اين را حتماً ببينيد (محبوب‌ترين عکس‌هاى کودکى‌ام که پيدا شدند!).
• در اين رابطه بيشتر بخوانيد.
• اگر بارها و بارها از کودکى‌ام بنويسم خسته نخواهم شد.
• اگر بشود مى‌خواهم براى مدرک CompTIA A plus بخوانم. اگر کسى اطلاعات يا سورسى دارد معرفى کند.
• ما هم تراوينى شديم. سرور پنج. با مختصات 230*68 و نام بازيکن iranianpep. مطمئن نيستم ادامه دهم. اگر خواستيد عضو شويد از اين طريق اقدام کنيد که طلايى هم به ما بماسد!

يک قفس پر، فنچ

اکتبر 15, 2009 - 7 Responses

چند روز پيش بود کله‌ى سحر (ساعت 11، 12!) با داد و قال مامان بيدار شدم که فلانى بيا يک پرنده‌ى خوش بر و رو آمده لب پنجره و من هر کار مى‌کنم داخل نمى‌آيد! من که هنوز کامل بالا نيامده بودم گفتم: “مادر من اين الان بياد تو خونه بيرون کردنش معرکه است!” اما مادر بى‌توجه به حرف من مشغول قربون صدقه رفتن پرنده بود. رفتيم و پرنده را رويت کرديم. فنچ بود! لامصب خيلى هم خوشگل و شيرين بود و مدام قيژقيژ مى‌کرد. با هر تکان، مامان اينور صدايش را بلندتر مى‌کرد که “اى جان، جيگرتو رو بخورم” (مى‌دانم که اين جمله بلاى جانم خواهد شد و سيل عظيم بازديد کننده است که از موتورهاى جستجوگر با جستجوى اين واژه به اين صفحه هدايت شوند!)
بعد گذشت تا بابا آمد و آن هم به مامان پيوست، اما آرام‌تر. بابا يک بار مى‌گفت: “منچ؟” يک بار مى‌گفت: “فنچ؟” من هم با اطلاعات ناقصم توضيح مى‌دادم که اين فنچ است و معمولاً بيشتر از اينکه آزاد زندگى کند خانگى است و غيره. از آن روز انواع مواد غذايى از قبيل برنج، کنجد و ارزن روى تراس ريخته شده. آن حيوان زبان‌بسته هم مدام چوب مى‌آورد و در تلاش است که خانه‌اى برپا کند.
راستش وقتى مى‌بينم که در اين بحبوحه چيزى هست که مامان و بابا را اينطور به شعف مى‌آورد خوشحال مى‌شوم. چندان موافق زندانى کردن موجودى نيستم و مى‌دانم که مرگشان را نمى‌توانم تحمل کنم. وگرنه مى‌رفتم و يک قفس پر، فنچ براى مامان مى‌خريدم!

دنبالچه:
• وقتى که دل گرفته باشى و حوصله کارى را هم نداشته باشى، روز و شب سخت و دير مى‌گذرند.
• يکى از دوستان قديمى هم متاهل شد. مامان و بابا بدشان نمى‌آيد من هم زن بگيرم و ماندگار شوم.
• ماشالله استقبال زياد است! در هر حال خواستيد نظر بگذاريد براى پست اصلى بگذاريد.